چهارم و پنجم آبان 1390

گاهی فکر میکنی دیگه داری به خوشبختی نزدیک میشی

لحظه های دلتنگی داره تموم میشه

لحظه هایی که بدونی برای خودت میخوای زندگی کنی

 

درحالیکه هیچموقع خوشبختی از راه نمیرسه

خوشبختی همین الانه

با همه خوبیها و بدیهاش

شب عید فطر ;)

سلام به روی ماه روزگار طوفانی
سلام به روی ماه روزگار آبکی
سلام به روی ماه روزگار زلزله زده
سلام به روی ماه روزگار عصبانی
و سلام به روی ماه گاهی هم خوشحال و شاد و سرزنده
هرچی که گاهی هم هر کاری دلش می خواد می کنه

به ما می گن اول هدفتون رو از این زندگی مشخص کنید
بعد می گن مسیر زندگیتون رو خودتون مشخص کنید
حالا این دست روزگاره که اونچه رو که نوشتی باید برات بسازه
یه موقع هست روزگار طوفانیه برات می پیچونه میسازه
یه موقع هست سیل و آب گرفتگی داره برات آب دار میسازه
یه موقع هست زلزله می آد تکه تکه ساخته میشه
یه موقع هم هست که عصبانیه خشمناک برات ساخته میشه

حالا در کنارش گاهی هم جشن و عروسی و بچه و هورا و … یا حتی گاهی هم اشک و آه غیر قابل پیش بینی برات چاشنی می ذاره

چه کنیم ما با این عزیز ؛ مخلصشیم

شب سفر استثنایی

فکر می کردم وقت بشه در این لحظات آخر یه چیزهایی بنویسم / ولی همیشه همینطوره / نشد یه مسافرت بریم و روزهای آخر آرامش داشته باشیم

همه چیز عین همین فیلمها با دور سه برابر تند میشه

فقط خوبیش که بود اینکه از چند روز قبل برنامه ریزی کردم و یه دفترچه کوچیک مسافرت خریدم و همه چیز رو تقریبا یادداشت کردم و هر کدوم رو انجام می دادم از لیست حذف می کردم

99 درصد کارها رو انجام دادم

حضور مامان جان توی این دو هفته اخیر خیلی جالب بود؛ البته همه زحمتش به روی دوش مامان بود و دلبستگی شدیدی که مامان نسبت بهش پیدا کرده بود از همه چیز بدتر بود ؛ چقدر زمان تند تند می گذره

چقدر کم می دونم از جایی که می خوام برم

وقت هم نیست

ترجیح می دم برم بیشتر کتابهاشون رو بخونم

التماس دعا

اول خرداد – روز شلوغ و خستگی

اوضاع خوبه ؛ همه چیز تقریبا روبراهه – اون مشکلات اساسی رفع شده … اون هفته ای که رفتیم واکسن زدیم و من هم نمی دونم چرا ولی شاید طبیعیه این هفته سرمای بدی خوردم ؛ یعنی یه جورایی سر و کله ام چرک کرده …

مامان جانی وقتی اینجاست انگار موهبتیه که دیگه اینجور چیزها پیش نمی آد – دیروز و پریروز حدود یکی دو ساعت نشستم پیشش و اونم دل سیر برای من از خاطراتش و از قدیمها گفت … فکر کنم مادرخانمی کلی خوشحال شد

چه کنم که خب منم امتحان و کار دارم

دیروز که روز شلوغی بود ضمن اینکه ظهرش رفتیم امتحان دادیم – البته من نمی دونستم ولی یه دور که خوندم یادم اومد – زبان بود

و امروز وحشتناک تر – صبح که کار بود و بعدازظهر هم جلسه کذایی 5 ساعته

جمعه – 30 اردیبهشت

بهم می گه بنویس

آخه باید یه چیزی باشه که بنویسی

وقتی اعصابت خرده به خاطر یه موضوعی که همه تلاشم رو کردم که درست از آب در بیاد و فقط و فقط و فقط دست خدا بوده ؛ حالا خراب شده ؛ چی بگم

وقتی این هفته امتحان داشتی و استاد نیامد و هفته دیگه هم نمی آد و هفته ای که من نیستم می آد و می خواد امتحان بگیره ؛ چی بگم

وقتی خسته ام چی بگم

نه همه اش هم به این بدی نیست

به جز اون بند یک – خدایی اینهمه هم شاکی نیستم

فقط خیلی کارها تو هم پیچیده

یه جورایی گرگیجه گرفتم

دیروز رفتیم واکسن زدیم و کمی از بانک خرید کردیم ؛ پنجشنبه ها خیابون مثل کارناوال می مونه ؛ آدمها تو هم می لولن

روز سه شنبه ای هم یه نامه ارتقاء نوشتم ؛ که فعلا از طرف مدیر کوفتی تأیید شده ولی کی به مرحله اجرا برسه …. خدا  داند … صد سال اولش سخته :)

جدیدا متوجه شدم که در زمینه روانشناسی استعداد دارم

دارم یه فرم پر می کنم و یه سری سوال می نویسم که متوجه شدم چقدر سوالهایی که نوشتم از خصوصیات و شناخت یه فرد چقدر موشکافانه و دقیقه

وراجی بسه دیگه ؛ فعلا خوابم می آد

بعدا می آم همه چیز رو می نویسم

هفته خوبی بود :) به غیر از اون بند یک :( که خیلی داغونم کرد در این لحظات سخت روز جمعه ای