بهم می گه بنویس
آخه باید یه چیزی باشه که بنویسی
وقتی اعصابت خرده به خاطر یه موضوعی که همه تلاشم رو کردم که درست از آب در بیاد و فقط و فقط و فقط دست خدا بوده ؛ حالا خراب شده ؛ چی بگم
وقتی این هفته امتحان داشتی و استاد نیامد و هفته دیگه هم نمی آد و هفته ای که من نیستم می آد و می خواد امتحان بگیره ؛ چی بگم
وقتی خسته ام چی بگم
نه همه اش هم به این بدی نیست
به جز اون بند یک – خدایی اینهمه هم شاکی نیستم
فقط خیلی کارها تو هم پیچیده
یه جورایی گرگیجه گرفتم
دیروز رفتیم واکسن زدیم و کمی از بانک خرید کردیم ؛ پنجشنبه ها خیابون مثل کارناوال می مونه ؛ آدمها تو هم می لولن
روز سه شنبه ای هم یه نامه ارتقاء نوشتم ؛ که فعلا از طرف مدیر کوفتی تأیید شده ولی کی به مرحله اجرا برسه …. خدا داند … صد سال اولش سخته
جدیدا متوجه شدم که در زمینه روانشناسی استعداد دارم
دارم یه فرم پر می کنم و یه سری سوال می نویسم که متوجه شدم چقدر سوالهایی که نوشتم از خصوصیات و شناخت یه فرد چقدر موشکافانه و دقیقه
وراجی بسه دیگه ؛ فعلا خوابم می آد
بعدا می آم همه چیز رو می نویسم
هفته خوبی بود
به غیر از اون بند یک
که خیلی داغونم کرد در این لحظات سخت روز جمعه ای
